فريادهاى دردآلودى كه از هر سو بلند است! : نامه دوم
«... شما را به خاطر جهاد مقدّسى كه براى هدايت جوانان آغاز كرده ايد مى ستايم... چه براى من واضح است كه ايده شما بر خلاف عدّه زيادى از نويسندگان مطبوعات (اگر بشود به آنها نويسنده گفت) خوشبختى جوانان است.
بارى جوانى هستم 17 ساله و محصل سال چهارم دبيرستان كه در تمام دوران ابتدايى شاگرد ممتاز بوده ام، ولى به عللى كه خودتان خيلى خوب مى دانيد به محض رسيدن به دوران پرآشوب بلوغ به يك دام افتادم.
البتّه اين منحصر به من نيست عدّه اى از همسالان من نيز به اين دام افتاده اند.
در كلاس اوّل دبيرستان مبتلا به «يك نوع انحراف» شدم در عرض اين چهار سال مقدار فراوانى از قواى فكرى خود را از دست داده ام. ده ها بار توبه كردم. ولى روز به روز ضعف نفس من زيادتر شده.
اكنون به طورى كه خودم حس مى كنم قسمت هاى عمده بدن من يعنى قلب و اعصابم دچار خلل شده، و بدتر از همه اراده ام را نيز به مقدار زيادى از دست داده ام، دائماً احساس حقارت مى كنم، خيلى كم حرف مى زنم، ورزش نمى توانم بكنم و حتّى به ميهمانى هاى خانوادگى نيز نمى روم!...
به خوبى مى دانم كه آينده خوبى نخواهم داشت... اين قدر بى اراده شده ام كه ترك اين «عمل خطرناك» برايم كارى مشكل شده است...
علت چيست؟
علت اين است كه عكس هاى زنان برهنه در دست همسالانم زياد ديده مى شود.
فيلم هاى منحرف كننده و سكسى تنها سرگرمى ماست و كتاب هاى مزخرف با نازل ترين قيمت در دسترس ما قرار دارد.
مرا راهنمايى كنيد. به من بگوييد چطور مى توانم از اين درد «كشنده» خلاص شوم؟!...».
|
|






