تبليغاتX
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی شفا - مروري بر ۶ دهه زندگي به ظاهر ناآرام يك زن - دکتر طاهره لباف
مروري بر ۶ دهه زندگي به ظاهر ناآرام يك زن - دکتر طاهره لباف
 
002055.jpg
 
خانم دكتر لباف در ديدار با حضرت آيت الله جوادي آملي
 
 
نبايد كم مي آوردم

از مدت ها قبل او را مي شناختم، اما نه از نزديك! وصفش را شنيده بودم، اينكه خانم متديني است، آدم مبارزي بوده و در كنار همه فعاليت هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي اي كه دارد، پنج فرزند تربيت كرده كه همگي تربيت قرآني دارد و بالا خره، اينكه پزشك ماهري هم هست؛ اما هيچ وقت نتوانسته بودم كنارش بنشينم تا او از سال هاي طولا ني مبارزه و زندگي اش برايم بگويد.
شايد خيلي از شما هم او را در همين صف هاي نمازجمعه، كنار خودتان ديده باشيد، اما او را نشناسيد، شايد هم بعضي ديگر از شما براي به دنيا آوردن بچه هايتان نزد او رفته و ديده باشيد كه چگونه در تمام مدت دنيا آمدن بچه، ذكر مي گويد و قرآن مي خواند و وقتي كه بچه، متولد شد برايش اذان مي گويد؛ شايد بعضي ديگر از شما، با او در صف مبارزه عليه رژيم شاه بوده باشيد و... به هرحال، دكتر طاهره لباف هم يكي است مثل بقيه آدم هايي كه هر روز از كنار ما مي گذرند درحالي كه داستان زندگي تك تك آنها براي خودش، كتابي است!
اين بار همشهري جمعه، كتاب زندگي دكتر لباف را ورق مي زند و نگاهي هرچند كلي و گذرا، به 55 سال زندگي به ظاهر ناآرام او مي اندازد.

فاطمه موسوي
خانم دكتر لباف درمراسم فارغ التحصيلي
سال هاي كودكي با قصه هاي نواب!
خانواده ما، يك خانواده مذهبي - سياسي بود. پدرم از مريدان خيلي نزديك آيت الله كاشاني بود و از آن زمان، روحيه انقلا بي داشت.
زماني كه خيلي كوچك بوديم، داستان هايي كه پدرم براي ما مي گفت، همه از زندگي اين آدم ها بود، آيت الله كاشاني، نواب صفوي و فدائيان اسلا م و...
پدرم راجع به نواب صفوي زياد براي ما حرف مي زد و مسئله مبارزه براي دين در خانواده ما، كاملا ً جا افتاده بود.
نه ساله كه شدم به من گفتند كه يكي از تكاليفم، تقليد است و شرايط مرجع تقليد را برايم تشريح كردند و بعد رساله امام را كه ممنوع بود، به من دادند. من هم رساله را در زير كشوهاي كمدم مخفي كردم و مثل بقيه افراد خانواده، شدم مقلد امام خميني رحمه الله عليه.
با جدي شدن نهضت امام خميني، پدرم به نهضت پيوست. يادم هست زماني كه رسماً با مسائل انقلا ب آشنا شدم، زماني بود كه امام سخنراني معروف كاپيتولا سيون را انجام دادند و پدرم و عمويم در منزل ما نوارهاي ايشان را پياده مي كردند و با دستگاه هاي كپي آن زمان، اين اعلا ميه ها را تكثير كرده و پخش مي كردند.
پدرم، هر وقت كه در تظاهرات شركت مي كرد، شعارهاي راهپيمايي را در منزل براي ما مي گفت و من خيلي از شعارها را از آن زمان در ذهن دارم، خلا صه اينكه ورود به كار سياسي در خانواده ما عجيب نبود.

ورود به دبيرستان، يك گناه بزرگ!
پدرم آدم متدين و متعصبي بود، براي همين هم رفتن من از دبستان به دبيرستان، غوغايي در فاميل به پا كرد! همه تعجب مي كردند كه پدرم به من اجازه داده كه به دبيرستان بروم، چون آن زمان مصادف بود با دوره سخت گيري هاي رژيم در مورد حجاب، اما پدرم معتقد بود تازماني كه مدارس اسلا مي هست اشكالي ندارد كه دختر درس بخواند و اتفاقاً همه را تشويق مي كرد كه درس بخوانند. اين طور شد كه من همه مراحل تحصيلم را قبل از دانشگاه، در مدارس اسلا مي گذراندم.
علا قه مفرطي به رشته رياضي داشتم اما دبيرستان اماميه فقط رشته طبيعي (علوم تجربي فعلي) را داشت و من به ناچار در رشته طبيعي ثبت نام كردم اما تابستان هرسال، دروس رياضي آن سال را مي خواندم و به طور متفرقه امتحان مي دادم، تا بتوانم در دانشگاه رشته رياضي را انتخاب كنم.
در همين زمان بود كه به جلسات مذهبي راه پيدا كردم. خانمي بود به اسم توران انصاري كه از شاگردان مرحوم علا مه جعفري بود و جلسات تفسير و حفظ قرآن داشت و در كنار آن، سخنراني هاي مذهبي هم داشت و طوري برخورد مي كرد كه افراد جلسه را بيشتر دختران جوان تشكيل مي دادند.
جلسه ديگري هم بود كه در آن ايام، در آن شركت مي كردم. اين جلسه مربوط بود به مرحوم شاهچراغي كه از روحانيون فعال آن زمان و از موِسسان حسينيه ارشاد بود. ايشان تاكيد بسياري داشت در مورد جذب جوانان خصوصاً دانشجويان و شايد فقط من و يكي دونفر ديگر در مقطع دبيرستان به اين جلسات راه پيدا كرده بوديم.
مرحوم شاهچراغي در اين جلسات از مسائل عقيدتي و جريانات سياسي براي ما سخن گفت و همين جلسات تاثير بسياري در تقويت بنيه مذهبي - اعتقادي ام داشت.
با اين شرايط، زمان كنكور فرا رسيد. در آن زمان هر دانشگاه كنكور مجزا داشت و سالي بود كه از ديپلم طبيعي براي رشته رياضي، دانشجو مي پذيرفتند و اين شد كه من در نهايت شدم دانشجوي رشته رياضي دانشگاه شيراز و با قولي كه به خانواده ام دادم مبني بر حفظ ايمان و حجابم در محيط دانشگاه، از خانواده جدا شدم.

تو حجت خدايي در دانشگاه!
در ابتداي ورود، در صف ثبت نام سال اولي ها، ده - پانزده نفر چادري ديدم، اما روزي كه كلا س ها شروع شد، ديگر چادر سر كسي نديدم و شدم تنها دختر چادري دانشگاه در بين پنج هزار دانشجو! البته دو نفر ديگر هم بودند كه به آنها هم با حجاب گفته مي شد كه يكي شان فقط يك روسري كوتاه به سرداشت، اما به هرحال ما سه تا خيلي زود به هم پيوستيم.
دانشگاه شيراز وضعيت خاصي داشت، اين دانشگاه با دانشگاه هاي كنت و پنسيلوانيا قرارداد داشت و استادان آن، از اين دانشگاه ها تامين مي شد و لذا مجموعه مديران دانشگاه اصرار عجيبي داشتند براي به انحراف كشاندن دانشجويان و البته موفق هم بودند.
در آن شرايط من به ندرت مي توانستم در حياط دانشگاه راه بروم، از بس كه ديگران اذيت مي كردند. گاهي پسرها با هم مسابقه مي گذاشتند كه متلك بگويند، اذيت كنند و از بقيه جايزه بگيرند!
حتي بعضي دخترها مدام با من بحث مي كردند كه وضعيت ما كمتر جلب توجه مي كند تا حجاب تو! و اين قدر اين مسئله را تكرار كردند تا برايم شبهه ايجاد شد و توسط واسطه اي از آيت الله ميلاني سوِال شد كه آيا اين جلب توجه به واسطه حجاب اشكالي دارد يا نه؟
ايشان فرموده بودند: از طرف من به اين دختر جوان بگوييد اين جلب توجه مثبت است و ايشان حجت خداست در آن محيط و حتماً بايد با حجاب در آن محيط حضور داشته باشد اين استفتا براي من تسلي خاطر بود و مرا محكم تر كرد.
002052.jpg
يك روز ايستاده بودم كنار جاده و منتظر اتوبوس دانشگاه بودم. ناگهان بنز شيك و تميزي توقف كرد، مرد خپل و طاسي از آن پياده شد. مستقيم جلو آمد و لگد محكمي به من زد و رفت! طوري كه من افتادم. بعدها فهميدم كه او همان رئيس دانشگاه بوده كه از شدت غيظش نسبت به حجاب من، اين كار را كرده است!
لگد زد و رفت!
در آن زمان، رئيس دانشگاه شيراز پسرخاله شاه، دكترنهاوندي بود كه من اصلا ً او را نديده بودم. يك روز ايستاده بودم كنار جاده و منتظر اتوبوس دانشگاه بودم. ناگهان بنز شيك و تميزي توقف كرد، مرد خپل و طاسي از آن پياده شد، مستقيم جلو آمد و لگد محكمي به من زد و رفت! طوري كه من افتادم. بعدها فهميدم كه او همان رئيس دانشگاه بوده كه از شدت غيظش نسبت به حجاب من اين كار را كرده است!

لطفاً بنشينيد گوشه خانه تان!
در دانشگاه، به انجمن اسلا مي پيوستم و تنها عضو خانم آنجا بودم. عمده فعاليت هاي ما در انجمن، اول حفظ خودمان از آفات محيط و بعد تلا ش براي اثرگذاري در دانشگاه بود. اواخر ترم اول، رژيم، تالا ر شمس دانشگاه را آتش زد و بعد بچه هاي انجمن را مقصر دانست. بچه ها هم اعتصاب راه انداختند! بعد از اين اعتصاب، رژيم، دكتر احمد توكلي را كه دانشجوي ترم اول مهندسي شيمي بود، به زندان انداخت و امور دانشجويي هم مرا خواست و گفت شما به درد دانشگاه نمي خوري و بايد درخانه ات بنشيني! واگر صدايت دربيايد، سر از زندان درمي آوري!
به هرحال، به همين سادگي اخراج شدم اما اصرار داشتم كه ديگران علت اخراجم را بفهمند و بعدها نگويند كه كم آورد و نتوانست درس بخواند! بعد از اخراج شدنم، در راهرو، يكي از همكلا سي هايم را ديدم و او كه به شدت معتاد و آدم فاسدالا خلا قي بود، پرسيد كلا س نمي آييد؟ گفتم: نه، اخراج شدم. پسر با لحن خاصي گفت: نه بابا! شما از دانشگاه نرو! وقتي كه مامانم ميگه دانشگاه شيراز وضعش خرابه، من ميگم نه، ما يه خانم لباف داريم كه از مسجدي هاي شما بهتره ! به هرحال، بعد از اين ماجرا خجالت مي كشيدم برگردم خانه، به همين دليل در شيراز ماندم تا دوباره در كنكور شركت كنم... .
 
+ نوشته شده توسط گروه شفا در دوشنبه نهم دی 1387- www.irshafa.ir |

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به پایگاه اطلاع رسانی پزشکی شفا - مدیریت یاسر نژادرحیم - می باشد

کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد

E-MAIL:irshafa@yahoo.com