رشد شخصيت از نظر غريزه جنسی - شماره ۲
برای مطالعه مطلب قبلی روی این لینک کلیک کنید : رشد شخصيت از نظر غريزه جنسی - شماره ۱
سعدی میگويد :
هر كه عشق اندر او كمند انداخت
بمراد ويش به بايد ساخت
هر كه عاشق نگشت ، مرد نشد
نقره فائق نگشت تا نگداخت
يا مثلا حافظ میگويد :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ورنه نبود اين همه قول و غزل ، تعبيه در منقارش ادبيات جهان پر است از اين تعبيرات . عشق را ، هم غربی ستايش كرده ، هم شرقی ، اما با اين تفاوت كه ستايش غربی ، از آن نظر است كه وصال شيرين در بر دارد ، و حداكثر از آن نظر كه به از ميان رفتن خودی فردی كه همواره زندگی را مكدر میكند و به يگانگی در روح منجر میشود ، و دو شخصيت بسط يافته و يكی شده توأم با يكديگر زيست میكنند و از حداكثر لطف زندگی بهرهمند میگردند .
اما ستايش شرقی از اين نظر است كه عشق فی حد ذاته مطلوب و مقدس است : به روح ، شخصيت و شكوه میدهد ، الهام بخش است ، كيميا اثر است ، مكمل است ، تصفيه كننده است ، نه بدان جهت كه وصالی شيرين در پی دارد و يا مقدمه همزيستی پر از لطف در روح انسانی است ، از نظر شرقی اگر عشق انسان به انسان مقدمه است ، مقدمه معشوقی عاليتر از انسان است و اگر مقدمه يگانگی و اتحاد است ، مقدمه يگانگی و وصول به حقيقتی عالیتر از افق انسانی است .
خلاصه اينكه در مسئله عشق نيز مانند بسياری از مسائل ديگر طرز تفكر شرقی و غربی متفاوت است ، غربی در عين اينكه در آخرين مرحله ، عشق را از يك شهوت ساده جدا میداند و به آن صفا و رقتی روحانی میدهد ، آنرا از چهارچوب مسائل زندگی خارج نمیسازد ، و به چشم يكی از مواهب زندگی اجتماعی به آن مینگرد ، اما شرقی عشق را در مافوق مسائل عادی زندگی جستجو میكند .
اگر آن فرضيه را بپذيريم كه میگويد عشق از لحاظ ريشه و هم از لحاظ كيفيت ، هدف و آثار ، جز غريزه جنسی نيست ، عشق در اخلاق جنسی فصل جداگانهای نخواهد داشت ، آنچه درباره لزوم و عدم لزوم پرورش غريزه جنسی ، گفته شد در اين باره كافی است . و اما اگر عشق را از لحاظ ريشه و لااقل از لحاظ كيفيت و آثار روانی اجتماعی ، با غريزه جنسی مغاير دانستيم ناچاريم فصل جداگانهای برای لزوم و عدم لزوم پرورش اين استعداد باز كنيم . لزوم اشباع غريزه جنسی كافی نيست كه عشق را مجاز بشماريم ، همچنانكه اشباع غريزه جنسی برای پرورش اين حالت نيمه معنوی كافی نيست و محروميت از اين موهبت ممكن است عوارضی داشته باشد كه با اشباع حيوانی غريزه جنسی چاره پذير نيست .
راسل در زناشوئی و اخلاق میگويد : " كسانيكه هرگز از وحدت صميمانه و عميق رفاقت پرشور يك عشق طرفينی بوئی نبردهاند ، در حقيقت شيرينی جنبههای زندگی را نچشيدهاند و بی آنكه خود بدانند محروميت از آن ، عواطف آنان را بسوی قساوت ، حسادت و زورگوئی سوق میدهد " . معمولا گفته میشود كه مذهب دشمن عشق است ، باز طبق معمول اين دشمن اينطور تفسير میشود كه چون مذهب ، عشق را با شهوت جنسی يكی میداند و شهوت را ذاتا پليد میشمارد ، عشق را نيز خبيث میشمارد . ولی چنانكه میدانيم اين اتهام درباره اسلام صادق نيست ، درباره مسيحيت صادق است ، اسلام شهوت جنسی را پليد و خبيث نمی شمارد تا چه رسد به عشق كه يگانگی و دوگانگی آن با شهوت جنسی مورد بحث و گفتگو است .
اسلام محبت عميق و صميمی زوجين را به يكديگر محترم شمرده و به آن توصيه كرده است و تدابيری به كار برده كه اين يگانگی و وحدت هر چه بيشتر و محكمتر باشد . نكتهای كه در اينجا هست و از آن غفلت شده اين است : علت اينكه گروهی از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقی به مخالفت برخاستهاند و لا اقل آنرا اخلاقی نشمردهاند ضديت عقل و عشق است . عشق آنچنان سركش و نيرومند است كه هر جا راه پيدا میكند به حكومت سلطه عقل خاتمه میدهد ، عقل نيروئی است كه به قانون فرمان میدهد و عشق باصطلاح تمايل به آنارشی دارد و پابند هيچ رسم و قانونی نيست ، عشق يك نيروی انقلابی انضباط ناپذير آزادی طلبی است ، عليهذا سيستمهائی كه اساس خود را بر پايه عقل گذاشتهاند نمیتوانند عشق را تجويز كنند .
عشق از جمله اموری است كه قابل توصيه و تجويز نيست ، آنچه در مورد عشق قابل توصيه است اين است كه اگر به حسب تصادف و به علل غير اختياری پيش آيد ، شخص بايد چگونه عمل كند تا حداكثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون بماند . مطلب عمدهای كه در اينجا هست رابطه عشق و عفت است . آيا عشق به مفهوم عالی و مفيد خود در محيط های به اصطلاح آزاد ، بهتر رشد میيابد و يا عشق عالی توأم با عفت اجتماعی است ، محيط هائی كه در آنجا زن به حال ابتذال در آمده است ، كشنده عشق عالی است ؟ اين مطلبی است كه در قسمت آينده كه آخرين قسمت اين بحث است مطرح خواهد شد .

