تبليغاتX
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی شفا - پزشک بودن يک نعمت است

پزشک بودن يک نعمت است


عمومی - دكتر سيد محمد ابوترابي:
گفت‌وگو با رئيس موزه تاريخ علوم پزشکي کشور به بهانه روز پزشك.
حتي امروز هم، اغلب مردم، پزشکان را افرادي سپيدجامه که از بسياري مشکلات روزگار مبرا هستند مي‌شناسند. اما شايد کمتر کسي بتواند تصور کند که آنان با چه مشکلاتي اين لباس مقدس را به تن کرده‌اند. پزشکاني که امروز نام و اعتباري دارند، روزگاري با سختي و مرارت، به آرزوي خود مي‌انديشيده‌اند؛ آرزويي بزرگ؛ خدمت به خلق.

براي روز پزشك، بسيار مي‌گويند و مي‌نويسند. از اين كه چه پيش آمده كه در طول اين سال‌ها نگاه مردم به پزشكان و پزشكان به مردم، گاهي آفت‌زده شده؛ از اين كه چه عوارضي گريبان نظام بهداشت و درمان كشور را گرفته و... اما شايد بهتر باشد براي روز پزشك، به سراغ پزشكي پيش‌كسوت برويم و در آينه زندگي او، اين مسير پرمرارت را مرور كنيم. مشتي نمونه خروار.

 دکتر شمس شريعت تربقان، رئيس موزه ملي تاريخ علوم پزشکي کشور، مشکلات و سبک زندگي خود را داشته و به قول خودش زندگي او با مردم امروز فرق دارد.

اين استاد دانشگاه علوم پزشکي تهران که به خاطر مردم، از خيلي چيزها گذشته و پزشک بودن را يک نعمت مي‌داند، از زندگي يک پزشک قديمي با ما صحبت مي‌کند.

 اگرچه مي‌گويد: «من طبيب امروز نيستم. زندگي من به درد امروزي‌ها نمي‌خورد. براي چه آمده‌ايد سراغ من. به پزشکان و مردم امروز چه مربوط که من با پاي پياده مي‌رفتم شهر و تابستان‌ها فعلگي مي‌کردم؟ مردم امروز دوست دارند از يک استاد دانشگاه بشنوند که چگونه مقاله نوشت و چند جايزه بين‌المللي دريافت کرد. زندگي من به درد مردم امروز نمي‌خورد...».

استاد، از دوران کودکي و مدرسه شروع کنيم؟
 - بنده، شمس شريعت تربقان، در سال 1305، در ده تربقان به دنيا آمدم. زندگي خانواده من هميشه با يک نگراني توام بود. پدر من يک روحاني قريب‌الاجتهاد بود و به خاطر همين در سال‌هاي اوج قدرت رضا خان، هر اتفاقي ممکن بود به سر پدر و خانواده ما بيايد. به همين دليل از وقتي خودم را شناختم، شب‌ها تا صبح با نگراني مي‌خوابيدم.

به عبارتي من با يک خوفي هم درس خواندم و هم بزرگ شدم. در همان ده محل سکونتمان به مکتب رفتم. اما براي دبستان رفتم کاشمر. به دليل اطلاعاتي که از مکتب و محضر پدرم داشتم، دبستان را از کلاس سوم شروع کردم.

 کلاس سوم دبستان رفعت شهر کاشمر. در طول سال تحصيلي هر روز از ده به شهر مي‌رفتم و درس مي‌خواندم. تابستان هم که مي‌شد، پدرم ما را وادار مي‌کرد که در باغ فعلگي کنيم. ديد پدر من اين بود که اين چه مدرسه‌ايست که 3 ماه تابستان را تعطيل است. براي من تير با مهر فرقي نداشت.

 همه‌اش کار بود. حالا يا درس خواندن يا فعلگي کردن. تا همين چند وقت پيش، هنوز دستانم پينه داشت. بالاخره در سال 1320 من وارد دبيرستان شدم. در ابتدا دبيرستان در محل دبستان بود ولي وقتي من سال دوم دبيرستان بودم، دبيرستان از دبستان جدا شد و دبيرستان کندري نام گرفت.

تقريبا هر سال شاگرد اول بودم. حتي در امتحانات نهايي سيکل اول دبيرستان هم شاگرد اول شدم. وقتي سيکل اول را در دبيرستان کندري کاشمر تمام کردم، بايد براي ادامه تحصيل به مشهد مي‌رفتم چون آن زمان، در کاشمر سيکل دوم دبيرستان نبود.

 لذا براي سيکل دوم آمدم مشهد. سال تحصيلي24-1323 بود. نيمه شهريور بود که آمدم مشهد، براي اسم‌نويسي. حدود دهم يا دوازدهم شهريور ماه سال 23 رسيدم مشهد. در آن زمان که وسط جنگ جهاني دوم بود و وسيله نقليه آنچناني وجود نداشت، با کلي مکافات بعد از 3 روز، نزديک اذان سحر رسيديم مشهد.

صداي اذان از هر گلدسته به گوش مي‌رسيد و چراغ‌هاي شهر و تمدن يک شهر بزرگ من را مجذوب خود کرد و براي اولين بار به زيارت امام رضا(ع) مشرف شدم. همه اينها باعث شد تا آن زيارت اول با حال و هواي خاصي براي من تجلي داشته باشد.

 در مشهد پدرم دوستي داشت که ساعت‌ساز بود و من به نزد او رفتم. او در يکي از سراهاي بازار مشهد اطاق يکي از ميرزاهاي بازار را که در واقع حسابدار و منشي يکي از تجارتخانه‌هاي بازار بود، براي من اجاره کرد. در آن زمان مشهد 2 دبيرستان داشت. شاهرضا و فردوسي.

 مي‌گفتند شاهرضا بهتر است. رفتم تا در دبيرستان شاهرضا اسم‌نويسي کنم. گفتند، کساني که از شهرستان آمده‌اند بايد بروند از بازرسي کل استان تاييديه بگيرند. من با تمام مدارکم رفتم اداره بازرسي کل استان. مدارکم را تحويل دفتر اداره دادم. گفتند که 2 روز ديگر بيا تا نتيجه بگيري. 2 روز بعد رفتم، جوابي نبود. 4 روز بعد رفتم، جوابي نبود. يک هفته بعد رفتم، جوابي نبود. 2 هفته بعد رفتم، جوابي نبود.

 يعني براي دبيرستان در مشهد نمي‌خواستند شما را قبول کنند؟
 - رئيس دفتر گفت که تو اصلا مدارکت را به ما نداده‌اي. شماره و رسيد را نشان دادم. گفتند که قلابي است. هر چه اعتراض کردم فايده نکرد. کار هر روز من اين شده بود که از صبح مي‌رفتم اداره بازرسي کل و گريه مي‌کردم و بعدازظهر بر مي‌گشتم.

شهريور تمام شد و اواسط مهر بود، يک روز که گريه مي‌کردم و از پله‌هاي اداره پايين مي‌آمدم، سرايدار اداره که مردي با يک پاي چوبي بود، مرا ديد و با لهجه غليظ مشهدي به من گفت: «چرا گريه مي‌کني.

 رفوزه شدي که رفوزه شدي. خوب سال ديگه درس مي‌خوني و قبول مي‌شي.» گفتم: «من رفوزه نشده‌ام.» و ماجراي خودم را برايش تعريف کردم. گفت: «اي داد بيداد! اين کاغذايي که باد زده بود و انداخته بود داخل حياط مال توست؟»

فردا صبح رفتم خدمت آقاي مدير کل و مدارکم را نشان دادم و قضيه را تعريف کردم. بالاخره من را معرفي کردند دبيرستان شاهرضا. رفتم دبيرستان شاهرضا. به اين ترتيب من وارد دبيرستان شاهرضا شدم. تا سال پنجم دبيرستان را در همان مدرسه شاهرضا بودم. سال ششم را به تهران آمدم.

سال 1325 بود. ابتدا در دبيرستان شرف در ميدان منيريه نام‌نويسي کردم. بعد از مدتي گفتند جا نداريم و بيرونم کردند. سپس رفتم در دبيرستان مروي نام نويسي کردم که باز بعد از 10، 15 روز به دليل جا نداشتن، بيرونم کردند. علت اين موضوع هم اوضاع نابسامان فرهنگي سال 1325 بود. بالاخره در مدرسه ايرانشهر، زير چهارراه مخبرالدوله که بعدها شد مدرسه قريب، نام‌نويسي کردم.

خلاصه در سال 1326، مدرک سال 6 دبيرستانم را از مدرسه ايرانشهر گرفتم. همان سال در کنکور پزشکي دانشگاه تهران شرکت کردم و وارد رشته پزشکي شدم. سال 1332 هم درسم تمام شد ولي مدرک پزشکي را فروردين 1333 دريافت کردم.

بعد از اتمام دانشکده طب چه کرديد؟
 - در آن زمان مرحوم مصدق قانوني تصويب کرده بود که مشمول حال من مي‌شد و بر اساس آن من از سربازي معاف مي‌شدم. فقط مانده بود 2 سال خدمت خارج از مرکز. از اين 2 سال حدود 10- 12 ماه را رفتم اراک. زماني که من وارد اراک شدم، حدود 7، 8 ماه از کودتاي 28 مرداد مي‌گذشت.

خوب مي‌شد اوضاع آن زمان را پيش‌بيني کرد. در وصف آن دوران همين قدر بگويم که يک روز شعبان بي‌مخ به همراه لات بي‌سرو پاي ديگري به نام علي دوغي که از الوات خود اراک بود آمد بازرسي. در آن زمان من در درمانگاه بيمارستاني ، کار مي‌کردم. يک روز گفتند که از مرکز بازرس آمده.

 بازرس وارد شد و من ديدم همان شعبان بي‌مخ است که در تهران با ما سر و کله مي‌زد. چون در دوران دانشجويي ما جزو دانشجوياني بوديم که براي تظاهرات به نفع ملي شدن صنعت نفت بيرون مي‌رفتيم. شعبان بي‌مخ و دار و دسته‌اش هم به ما حمله مي‌کردند.

بقيه دوره خارج از مرکز خود را کجا گذرانديد؟
 - بعد از حدود يک سالي که در اراک بودم، پيش خودم گفتم که بايد بروم در ديار خراسان و به مردم آنجا خدمت کنم. در آن زمان بدترين جاي خراسان شيروان بود که صبح تا شب دزدي مي‌شد.

 من شيروان را انتخاب کردم و شدم رئيس بهداري و بيمارستان شيروان. در شيروان به توصيه پدر، تمام وقت کار مي‌کردم و بدون انتظار ديناري اضافه حقوق، صبح تا صبح مريض مي‌ديدم. من اين طور فکر مي‌کردم که نعمت گيرم آمده که شده ام طبيب. چه نعمتي از اين بهتر که نبض يک شهر را بگيرم و دردمندان يک جامعه را درمان کنم. پيش خودم کيف مي‌کردم.

استاد شما روز 28 مرداد 1332 دانشجو بوديد. ما هم كه تازه سالگرد 28 مرداد را گذرانده‌ايم. از آن روز مي‌گوييد؟
 - ببينيد، قبلا هم اشاره کردم، ايام کودکي و نوجواني من در خوفي گذشت. خوفي که زمينه‌اش را رضا شاه فراهم کرده بود. ماجراي کشف حجاب و مشكلاتي که خانواده ما به لحاظ روحاني بودن پدرم با آن مواجه بود باعث شد تا در ضمير ناخودآگاه من يک حس ضد سلطنت ايجاد شود.

 وقتي هم دانشجو شدم، با افکار سياسي آشنا شدم و هر حرکت ضد‌سلطنت صرف نظر از محتواي تفکرات سياسي آن حرکت براي من خوشايند بود. يعني هر موقع دکتر مصدق حرکتي مي‌کرد تا فرماندهي قشون را از دست شاه بگيرد، من فکر مي‌کردم که بندي از بندهاي من را باز مي‌کنند.

 چون همين قشون بود که مي‌ريختند داخل ده ما و جوانان ده را به نظام اجباري مي‌بردند. خوب مرحوم مصدق وارد صحنه شد و موضوع ملي شدن صنعت نفت را مطرح کرد. همه اينها باعث خوشحالي من شد. خب طبيعي است که در تمام آن تظاهرات ملي شدن صنعت نفت شرکت مي‌کردم.

 اما روز 28 مرداد. در آن روز من انترن داخلي بيمارستان لقمان‌الدوله بودم. آن روز کشيک هم بودم. اگر اشتباه نکنم، دربان بيمارستان در آن روز مردي بود به نام اکبر. وقتي صبح رسيدم بيمارستان، اکبر از طريق راديو مطلع شده بود و به من گفت: «آقاي دکتر مثل اينکه امروز خبرهايي است!» ساعت حدود 10 بود که از خيابان اکبرآباد به سمت شهر راه افتادم. وقتي رسيدم به حوالي خيابان کاخ آن زمان، فلسطين امروزي، با حمله و تيراندازي نظامي‌ها مواجه شدم.

 از يک طرف نظامي‌ها تيراندازي مي‌کردند و از طرف ديگر چماق بدست‌ها به مردم حمله مي‌کردند. خيابان سپه، امام خميني کنوني، را دور زدم و از خيابان وليعصر فعلي تا سه راه شاه آن روز و چهارراه جمهوري فعلي بالا آمدم. از آنجا آمدم داخل خيابان جمهوري که ديگر خلوت شده بود. حدود ساعت 12 بود. آن روز دائم با خودم مي‌گفتم که خدايا اين چه وضعي است؟ چرا به ما رحم نمي‌کني؟ آخر اين چه بساطي است؟ مردم چه گناهي کرده‌اند؟ در همين افکار بودم که رسيدم جلوي دانشگاه. ديدم تيراندازي است.

تيراندازي از ستاد ژاندارمري در پايين ميدان انقلاب، خيابان کارگر بود. دوباره پياده رفتم سمت بيمارستان لقمان. حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود که رسيدم بيمارستان. ديدم اکبر آقا نشسته زار زار گريه مي‌کند. پرسيدم: «چي شده؟» گفت: «خاک تو سرمون شد. اراذل و اوباش منزل مصدق را تاراج کردند.»

بعد از پايان دوره خدمت خارج از مرکز چه کرديد؟
- من در شهريور 1334 درخواست رزيدنتي کرسي سرطان را کردم. امتحان هم در بهمن ماه همان سال برگزار شد. سؤالات امتحان هم شامل بافت‌شناسي، تشريح، جنين‌شناسي و پزشکي باليني بود.

 البته من براي خروج از شيروان و دادن امتحان رزيدنتي مشکلي داشتم و آن مشکل اين بود که هر وقت مي‌خواستم از شيروان خارج شوم، مردم شهر تجمع مي‌کردند و به مقامات عريضه مي‌نوشتند که فلاني مي‌خواهد از شهر ما برود و نمي‌گذاشتند. خلاصه اين موضوع مرا در شيروان گرفتار کرده بود.

 اما بالاخره بايد براي امتحان رزيدنتي به تهران مي‌آمدم. در آن زمان رئيس اداره بهداشت خراسان همکلاسي سابق من بود. لذا با او تماس گرفتم و موضوع را برايش شرح دادم. گفت که من به عنوان بازرسي بهداشتي مي‌آيم شيروان و تو را شبانه با خودم از شيروان خارج مي‌کنم. اما درست روزي که بايد مرا از شيروان خارج مي‌کرد، خداوند به اين دوست ما فرزندي عطا کرد و به جاي خود يکي از دوستانش را فرستاد.

ما 3 داوطلب بوديم. من و دکتر تقي شريعتمداري طالقاني و دکتر صادق قدسي. من شروع کردم به نوشتن پاسخ سؤالات و خيلي زود تمام شد ولي ديدم آقايان در حال ور رفتن با سؤالات هستند و کلي فکر مي‌کنند.

 من هم ديدم زمان در حال گذشتن است و اگر صبر کنم تا بقيه کارشان تمام شود، به هواپيما نمي‌رسم. در آن زمان بايد صبر مي‌کرديم، همه برگه‌هايشيان را تحويل بدهند و همگي صورت جلسه را امضا کنيم. آن روزها هم هفته‌اي 2 پرواز به مشهد وجود داشت.

 يعني اگر صبر مي‌کردم که آقايان برگه‌هايشان را با حوصله تحويل بدهند از هواپيما جا مي‌ماندم و مجبور مي‌شدم که 2، 3 روزي در تهران بمانم. به خاطر همين بلند شدم و برگه‌ها را از دست دکتر شريعتمداري و دکتر قدسي گرفتم و تحويل دادم.

 ديدم هر 2 نفر‌ هاج و واج دارند مرا نگاه مي‌کنند. گفتم: «ها! چيه؟! کلا 4 نفر مي‌خواهند، ما هم 3 نفريم. در ضمن شما هم جواب داده‌ايد. قبوليد بابا!» خلاصه رزيدنت پاتولوژي شدم. 
 

+ نوشته شده توسط گروه شفا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386- www.irshafa.ir |

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به پایگاه اطلاع رسانی پزشکی شفا - مدیریت یاسر نژادرحیم - می باشد

کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد

E-MAIL:irshafa@yahoo.com