تا آخر دنيا هم ميشود زندگي کرد

بيشتر بچهها از دکترها گريزانند و کمتر كودكي را ميتوان پيدا کرد که با رغبت پيش پزشک برود، اما در کودکيهاي من، پزشکي بود که بسيار دوستش ميداشتم.
بچه که بودم، زياد دل درد ميگرفتم، حتي يک بار به خاطر اشتباهي در جواب آزمايشم، نزديک بود راهي اتاق عمل شوم. نميدانم چرا در مورد دکتر باقري قضيه فرق ميکرد. هر بار که از در مطب دکتر باقري وارد ميشدم دل دردم خوب ميشد، نه اينکه مثل هميشه از آمپول ترسيده باشم و اين بار را هم دروغکي بگويم دل دردم خوب شد، نه! واقعا دردم تمام ميشد.
جالب تر اين که دکتر باقري نه پزشک جذاب و خوش قامتي بود تا ذهن فانتزي و بچهگانهام را ياد پرنس داستانهاي كودكي بيندازد و نه مطب شيک و آنچناني داشت که حواسم به آنها پرت شود! دکتر، مرد کوتاه قامتي بود با سري نيمه طاس که موهاي اطرافش را به دقت شانه ميکرد. اضافه وزن داشت و دکمه کتش تقريبا باز ميماند.
سن و سالي هم از او گذشته بود. مطبش، هنوز پوشيده با کاغذ ديواريهاي کرم رنگ و قديمي زمان نوجواني مادرم بود. سرتاسر سالن انتظار هم از صندليهاي سبز پايه فلزي پوشيده بود. مجله و روزنامهاي هم به شکل امروزي وجود نداشت که تبليغهاي رنگي آقاي دكتر را چاپ کند، اما هميشه سرتاسر اتاق انتظار پر بود.
در عوض تمام نداشتهها، دکتر هميشه لبخند داشت. حالم را ميپرسيد، مرا به نام کوچک صدا مي کرد و حتي ميگفت: وقتي داروهايت تمام شد به من زنگ بزن و خبر سلامتات را بده! و اين در ذهن کودک من يعني: تو براي دکتر مهم هستي! دوستش داشتم. با اينکه هر از گاهي توي نسخههايش آمپول هم پيدا ميشد اما واقعا دوستش داشتم. خوب يادم هست وقتي قرار بود کسي در خانه مادربزرگ زنگ بزند و از دکتر وقت بگيرد، من دوست داشتم شماره را بگيرم. همين که شمارهاي که من گرفتهام، گوشي سبز رنگ تلفن را در مطب دکتر باقري به صدا در ميآورد. کلي احساس غرور ميکردم و اين در ذهن کودک من يعني: دکتر براي من مهم است!
باور ميكنيد حتي دلم برايش تنگ ميشد؟ اگر به بهانهاي از دم در مطب رد ميشديم، سرک ميکشيدم تا شايد پزشکي را که زمان خداحافظي تا دم در بدرقهمان ميکرد، نسخههايش هميشه قرص جوشان پرتقالي داشت و يادش ميماند که نام تو را بدون تقلب از روي دفترچه بيمه، هرگز اشتباه نگويد، ببينم.
بزرگتر که شدم، فهميدم، پزشکهايي که ميتوانند نسخههايي شبيه آنچه او مينوشت را بنويسند کم نيستند. او آنقدرها هم قوي نبوده، چون همان زمان هم حداقل60سال سن داشته و مطبهاي زيباتر از مطب او در اين شهر فراوانند.
بزرگتر هم که شدم، باز او قهرمان من بود، قهرماني که پيري و گذشت ايام چيزي از اقتدار او نميکاست.
شايد براي همين بود که وقتي مرد - هنوز هم واژه مردن براي او به قلم من نميآيد- واقعا چيزي از دنياي من کم شد، اما باز هم قهرمان من باقي ماند.
اينها را گفتم تا به اينجا برسم که دريغ و درد، که محمدرضا، برادر 8 ساله من، پزشکش را هميشه خسته ميبيند، از دکتر رفتن هراس دارد و طعم احوالپرسيهاي مخصوص را نميچشد. پزشکان روزگار او يا زيادي خستهاند يا حوصله بيماران رنگ و وارنگ را ندارند، شايد هم اصلا برايشان مهم نيست که قهرمان قصه کسي باشند.
آنها، هميشه تقلب ميکنند و نام بچهها را از روي دفترچهها ميخوانند، يادشان ميرود بچهها هم بدرقه شدن را دوست دارند و از اينکه دوست مهمي مثل خانم يا آقاي دکتر داشته باشند، چقدر کيفور ميشوند، آنها گاهي به بچههاي خودشان هم لبخند نميزنند.
البته شايد اين روزگار است که نميگذارد پزشكان امروز، مثل دکتر باقري، يکي از بهترين ماشينهاي زمان خودشان را داشته باشند، هميشه آنقدر بيمار به سراغشان بيايد که بعضيها را بدون پول ويزيت کنند، سفرها و استراحتشان به جا باشد، مثل قهرمان من، به واسطه پزشک بودنشان، سرشناسترين فرد محل باشند و غم ناني نماند که لحظههايشان را خاکستري کند.
اما به هر حال هر چه که هست، دلم براي بچههاي امروز، اصلا براي آدمهاي اين روزها ميسوزد، آنها نميتوانند قهرمان زندگيشان را از بين کساني انتخاب کنند که برايشان آمپول هم مينويسند.
دلم براي پزشکهاي امروز هم ميسوزد. آنها هم آنقدر درگير و خسته روزهاي آمده شدهاند که نميدانند، ميشود قهرمان زندگي دخترکي يا پسرکي بود که از ترس دست هاي مادر را رها نميکند.




